تبليغاتX
(صوت الاحباب) دانلود مداحی, مقاله ,شعر content="Iran" />

ahbab-sout

میثم.ا

ahbab-sout

http://ahbab-sout.blogfa.com

<- BlogTitle->

(صوت الاحباب) دانلود مداحی, مقاله ,شعر - مجموعه اشعار ویژه ماه محرم الحرام

(صوت الاحباب) دانلود مداحی, مقاله ,شعر

دانلود جدیدترین سبکهای مداحی , مقالات مذهبی , اشعار مذهبی

(صوت الاحباب) دانلود مداحی, مقاله ,شعر

موضوعات
linkdooni لیست پیوند های روزانه

سلام به ماه محرم

ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا
  بـه لطـمه هـاي ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا
 
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگي عـجـيـبـش
  بـه بـوي سيـب زمـينِ غـم و حـسين غريـبش
 
سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدي
  به چشم کاسه ي خون وبه شال ماتم مـهـدي
 
سـلام من بــه مـحـرم بـه کـربـلا و جـلالــش
  به لحظه هاي پـرازحزن غرق درد و ملامش
 
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زيـنـب
  بـه بــي نـهــايــت داغ دل شـکــستــه زيـنـب
 
سلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل
  بـه نـا اميـدي سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضل
 
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـا مـت اکـبـر
  بـه کـام خـشک اذان گـوي زيـر نـيزه و خنجر
 
سلام من به محرم به دسـت و بـا زوي قـاسم
  به شوق شهد شهادت حنـاي گـيـسـوي قـاسم
 
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـواره ي اصـغـر
  به اشک خجلت شاه و گـلـوي پـاره ي اصـغـر
 
سـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکـيـنـه
  بـه آن مـلـيـکـه، کـه رويش نديده چشم مدينه
 
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه عـا شـقـي زهـيـرش
  بـه بـاز گـشـتـن حُر و عروج خـتـم به خيرش
 
سلام من بـه محرم بـه مسـلـم و به حـبـيـبش
  به رو سپيدي جوُن و به بوي عطر عجيـبـش
 
سلام من بـه محرم بـه زنگ مـحـمـل زيـنـب
  بــه پـاره، پـاره تــن بــي سـر مـقـابـل زيـنـب
 
سلام من به محـرم به شـور و حـال عيـانـش
  سلام من به حسـيـن و به اشک سينه زنـانش

التهاب محرم

عاشقان كم كم به شور و التهاب افتاده اند
  بهر احياي محرم در شتاب افتاده اند
 
مجمر و اسپند و بيرق را فراهم كرده اند
  فكر چاي روضه و قند و گلاب افتاده اند
 
كودكان را در ميان كوي و برزن ديده اي؟
  در بناي تكيه ها از خورد وخواب افتاده اند
 
اين فراخوان محرم مرزها را هم شكست
  ارمني ها در پي اجر و ثواب افتاده اند
 
روضه خوان ها را مگر زينب خودش ياري كند
  از بيان ماجرا در اضطراب افتاده اند
 
مقدم هر ناشناسي را غنيمت بشمريد
  چون شماري در مسير انتخاب افتاده اند
 
ميزبان زهرا كه باشد نان به هر كس مي رسد
  دانه ها كم كم به زير آسياب افتاده اند

خون خدا


نمي دانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم

به هر جايي كه رو كردم فقط روي تو را ديدم

تو را در مثنوي ، در ني ، تو را در هاي و هو ، در هي

تو را در بند بند ناله هاي بي صدا ديدم

تو مانند ترنم ، مثل گل ، عين غزل بودي

تو را شكل توسل، مثل ندبه ، چون دعا ديدم  

دوباره ليله القدر آمد و شوريدگي هايم

تب شعر و غزل گل كرد و شور نينوا ديدم 

شب موييدن شب آمد و موييدن شاعر

شكستم در خودم از بس كه باران بلا ديدم

صدايت كردم و آيينه ها تابيد در چشمم

نگاهم را به دالان بهشتي تازه وا ديدم

نگاهم كردي و باران يكريز غزل آمد

نگاهت كردم و رنگين كماني از خدا ديدم

تو را در شمع ها، قنديل ها ، در عود ، در اسپند

دلم را پر زنان در حلقه ي پروانه ها ديدم

تو را پيچيده در خون ، در حرير ظهر عاشورا

تو را در واژه هاي سبز رنگ ربنا ديدم

تو را در آبشار وحي جبرائيل و ميكائيل

تو را يك ظهر زخمي در زمين كربلا ديدم 

تو را ديدم كه مي چرخيد گردت خانه ي كعبه

خدا را در حرم گم كرده بودم ، در شما ديدم 

شبيه سايه ي تو كعبه دنبالت به راه افتاد

تو حج بودي ، تو را هم مروه ديدم ، هم صفا ديدم

شب تنهاي عاشورا و اشباحي كه گم گشتند

تو را در آن شب تاريك ، "مصباح الهدي" ديدم 

در اوج كبر و در اوج رياي شام – اي كعبه –

تو را هم شانه و هم شان كوي كبريا ديدم 

دمي كه اسب ها بر پيكر تو تاخت آوردند

تو را اي بي كفن ، در غربت آل عبا ديدم

دليل مرتضي! شبه پيمبر! گريه ي زهرا(س)

تو را محكم ترين تفسير راز " انما " ديدم  

هجوم نيزه ها بود و قنوت مهربان تو

تو را در موج موج ربنا  در"آتنا " ديدم

تو را ديدم كه داري دست در دستان ابراهيم

تو را با داغ حيدر ، كوچه كوچه ، پا به پا ديدم 

تو را هر روز با اندوه ابراهيم ، همسايه

تو را با حلق اسماعيل ، هر شب همصدا ديدم
 
همان شب كه سرت بر نيزه ها قرآن تلاوت كرد

تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفي(ص) ديدم  

تنور خولي و تنهايي خورشيد در غربت

تو را در چاه حيدر همنواي مرتضي ديدم
 
سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند

و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم 

به يحيي و سياوش جلوه مي بخشد گل خونت

تو را اي صبح صادق با امام مجتبي (ع) ديدم

تو را دلتنگ در دلتنگي شامي غريبانه

تو را بي تابي در بي تابي طشت طلا ديدم

شكستم در قصيده ، در غزل ، اي جان شور و شعر

تو را وقتي كه در فرياد " ادرك يا اخا " ديدم

تمام راه را بر نيزه ها با پاي سر رفتي

به غيرت پا به پاي زينب كبري تو را ديدم

دل و دست از پليدي هاي اين دنيا شبي شستم

كه خونت را حناي دست مشتي بي حيا ديدم

چنان فواره زد خون تو تا منظومه ي شمسي

كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم  

مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو

ولا را در بلا جستم ، بلا را در ولا ديدم

تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم يافت

تو را خون خدا ، خون خدا ، خون خدا ديدم

 

مدح حضرت عباس (ع)

مشک بر دوش به دریا آمد
همه گفتند که موسی آمد

نفس آخر ماهی ها بود
ناگهان بوی مسیحا آمد

از سر و روی فرات، آهسته
موج می ریخت که سقا آمد

او قسم خورده که سقا باشد
آن زمانی که به دنیا آمد

دست بر زیر سر آب نبرد
علقمه بود که بالا آمد

از کمین گذر نخلستان
با خبر بود که تنها آمد

کاش آن تیر نمی آمد، حیف
از ید حادثه امّا آمد

انکسار از همه جا می بارید
از حرم شاه حرم تا آمد

داشت آماده ی هجرت می شد
که در این فاصله زهرا آمد

از دل علقمه زیبا می رفت
مثل آن لحظه که زیبا آمد

خوشا دل

خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان ياد کردن
زبان را زخمی فرياد کردن

خوشا از نی خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه ای ديگر سرودن

نوای نی نوايی آتشين است
بگو از سر بگيرد، دلنشين است

نوای نی نوای بی نوايی است
هوای ناله هايش، نينوايی است

نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گُل، بيماری سنگ

قلم،تصوير جانکاهی است از نی
علم،تمثيل کوتاهی است از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پرسوز

چه رفت آن روز در انديشه نی
که اينسان شد پريشان بيشه نی؟

سری سر مست شور و بی قراری
چو مجنون در هوای نی سواری

پر از عشق نيستان سينه او
غم غربت،غم ديرينه او

غم نی بند بند پيکر اوست
هوای آن نيستان در سر اوست

دلش را با غريبی، آشنايی است
به هم اعضای او وصل از جدايی است

سرش برنی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گرديد، گه دال

ره نی پيچ و خم بسيار دارد
نوايش زير و بم بسيار دارد

سری برنيزه ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گل بردارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟

گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر،باری از دل بود بر نی

چو از جان پيش پای عشق سر داد
سرش بر نی ، نوای عشق سر داد

به روی نيزه و شيرين زبانی !
عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده ای ديگر بخواند
نيستان را به آتش می کشاند

سزد گر چشمها در خون نشينند
چو دريا را به روی نيزه بينند

شگفتا بی سرو سامانی عشق!
به روی نيزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق در عالم هياهوست
تمام فتنه ها زير سر اوست !

سر نیزه

 از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟
یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟
بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام
بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟
اشهد ان لا...شهادت اشهد ان لا ...شهید
محشر الله الله است می دانی چرا؟
یک بغل باران الله الصمد آورده ام
نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟
راه عقل ازآن طرف راه جنون از این طرف
راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟
از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست
فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟
از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید
انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟
  از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد
باز اما بهترین ماه است می دانی چرا

شعری از علی انسانی

دل سوزان بود امروز گواه من و تو                        کزازل داشت بلا چشم ، به راه من و تو

من به تو دوخته ام دیده تو برمن ، ازنی               یک جهان راز ، نهفته به نگاه من و تو

  اُسرا با من و راءس شهدا با تو به حق                چشم تاریخ ندیده ست سپاه من و تو

روی تو ماه من وماه تو عباس امّا                      ابر خون ساخته پنهان رخ ماه من و تو

آیه خواندن زتو ،تفسیرــ زمن تادانند                 که به جز گفتن حق نیست گناه من و تو

هردو نستوه چو کوهیم بر سیل امّا                  عشق ،دلگرم شد ،ازسردی آه من و تو

مدعی خواست که ازبیخ کند ریشه ی ما          بی خبر زآنکه غروب ست پگاه من و تو

شق القمر حسین علیه السلام به فرمان خداوندی نظر کرد                          زحج بگذشت و آهنگ سفر کرد
خدای خویش را فرمود لبیک                         به دشت کربلای خون سفر کرد
بهشتی سیرتان را کرد گلچین                      و جنگی سخت با ابنای شر کرد
گذشت از خان و مان و زندگانی                    تمام هستی خود را سپر کرد
و با شیواترین شعر حماسه                         جهان را یک تنه زیر و زبر کرد
و با همدل ترین یاران عاشق                        نهال عاشقی را بارور کرد 
تمام خویش را فرزند زهرا                            به میدان شهادت رهسپر کرد
وضوی خون گرفت از شط ایثار                       شهادت را چه زیبا شعله ور کرد
قدم بنهاد در قربانگه عشق                         زدین احمدی دفع خطر کرد
قیامت ازقیامش گشت بر پا                         حسین بن علی ( ع ) کاری دگر کرد
و شد سرحلقه ی مستان توحید                   به کوی عشق حق تقدیم سر کرد
زداغش گشت پشت آسمان خم                   دل افلاکیان را خون جگر کرد
بسان سید بطحا پیمبر                               حسین سرجدا شق القمر کرد

شعری از ناصر الدین شاه قاجار


خرم دلی که منبع انهار(1) کوثر است                             کوثر کجا زدیده پر اشک بهتر است
نام حسین و کرببلا هر دو دلرباست                                نام علی اکبر از ان دلرباتر است(2)
رفتم به کربلا به سر قبر هر شهید                                  دیدم که مرقد شهدا مشک و عنبر است
بالای سر یکی پیر جلوه کرد                                          نزدیکی رواق که نزدیکی در است
پرسیدم از مُخادم آن کین مزار کیست؟                            گفتا حبیب نور دو چشم مظاهر است
رفتم کنار علقمه دیدم یکی شهید                                  گفتم چرا جدا ز شهیدان دیگر است؟
گفتا خموش باش که عباس با مرام                                منظور او ادب به جناب برادر است

شعری در مدح سید الشهدا ع

صاحب علم لدنی خامس آل عبا
سبط احمد نور چشم حیدر و خیر النسا

وارث علم نبی و آدم و نوح و خلیل
پنجمین معصوم و هم سوم دلیل و رهنما

جاودان الگوی سرخ عاشقی مولای دین
آفتاب آل طا ها ، نور حق ، خون خدا

تشنه لب جان در وصال کوی جانان داده ای
راه تو باشد بهشتی سیرتان را رهگشا

قلب سرخ عرش و فرش و کرسی و لوح و قلم
میر و سالار شهیدان شافع روز جزا

ای که شد در کوی ایمان و شرف- آزادگی-
پیکرت- خون خدا- آماج تیر و د شنه ها

کرده ای دفع خطر از مکتب اسلامیان
با نثار خون خود خورشید دشت نینوا

باغبان سرفراز کوی سرخ لاله ها
ای شهید سربدار و جاودان کربلا
 
خویش را کردی فدا تا پا بگیرد عاشقی
سرو گلزار شهادت ، قبله ی اهل ولا

از تو شد آئینه صبح شهادت منجلی
ای که کردی در ره حق اکبر و اصغر فدا

نام زیبای تو باشد توتیای چشمها
جان ناقابل فدایت یا حسین مرتضا

می زند هردم شرار عاشقی بر سینه ها
نام گلگون تو ای قربانی راه خدا

قبله ی عشق و شهادت جاودان عصرها   
حیدری خو مصطفی سیرت، امام و مقتدا

داغ جانسوزت زند آتش به جان ما–حسین-
ای قتیل اشقیا از کینه وظلم وجفا

عبد خاص الخاص حق  ای روح قرآن مجید
وای ذبیح الله اعظم شد خریدارت خدا

آتشی دیگر به جانها زد قیام و نهضتت
واز پیام سرخ تو شد محشری عظمی بپا

گشته جیحون چشمها از سیل آه و اشکها
از غم جانسوز تو شاهنشه ملک ولا

گوشه ی چشمی به ما فرما ، عزیز فاطمه
کاروان سالار عشق ای شیعیان را پیشوا

دست ما و دامنت – ای قلب سرخ کائنات -
ای شهید تشنه لب مولای سر ازتن جدا

زنده باد و جاودان شور حسینی در جهان
خاصه در ایران به حق  ضامن آهو رضا

عطر خوش سیب

بادها عطر خوش سيبِ تنش را بردند

زخمها لاله باغ بدنش را بردند

نيزهها بر عطشش قهقهه سر مىدادند

خندهها خطبه گرم دهنش را بردند

اين عطش يوسف معصوم كدامين مصر است

كه روى نيزه بوى پيرهنش را بردند

تا كه معلوم نگردد ز كجا مىآيد

اهل صحراى تجرّد كفنش را بردند

دشنهها دوروبر پيكر او حلقه زدند

حلقهها نقش عقيق يمنش را بردند

چهرهها يا همه زردند وَ يا نيلى رنگ

شعلهها سبزى رنگ چمنش را بردند

بت پرستان ز هراس تبر ابراهيم

جمع گشته تبر بت شكنش را بردند

بادها سينه زنان زودتر از خواهر او

تا مدينه خبر سوختنش را بردند

يوسف، آهسته بگوئيد نميرد يعقوب

گرگها زوزه كشان پيرهنش را بردند

 

بر مشام میرسد هر لحضه بوی کربلا

در سرم پیچیده باری،های وهوی کربلا
می روم وادی به وادی رو به سوی کربلا

میروم افتان و خیزان، از دل بن بست ها
جاده ای پیداکنم تا جست وجوی کربلا

تشنگی می بارد از ابر سترون، می روم
تا بنوشم جرعه آبی از سبوی کربلا

ترسم این بیراهه ها با خویش مشغولم کنند
"بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا"

من نمی دانم کی ام یا از کجایم، هرچه هست
آب رو می آورم از خاک کوی کربلا

مانده در گوشم صدای پای "هل من ناصر"ی
می رود تا حشر در من گفت وگوی کربلا

بغض تاریخم، نباید در خودم ویران شوم
باید آوازی بخوانم با گلوی کربلا

در سرم شوری دگر برپاست، شمشیرم کجاست؟
"بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا"

 

عطشان

اي تشنه‌ترين دريا سيراب‌ترين عطشان
سر مست سماعي سرخ در دايره‌ي ميدان
دف مي‌شودت خورشيد كف مي‌زند اقيانوس
موجي ز دلت دريا شوري زدمت طوفان
برخيز و هياهو كن هي‌هي زن و هوهو كن
تشنه‌ست دليري‌ها بر حادثه‌اي عريان
تنگ است نفس تنگ است اين حجم قفس تنگ است
اي روح رها از تن بشكن در اين زندان
ايمان خوارج بين اين سكه‌ي رايج بين
بر مسخ علي كوشد اسلام ابوسفيان
يك عمر تو را خوانديم در سوگ تو گل كرديم
ما از تو چه مي‌دانيم اي وسعت بي‌پايان
اي خون خدا بشكن بشكن به خدا بشكن
در حنجره‌ي تاريخ نيرنگ صدا بشكن
بت‌هاي پليدي را اين تخت يزيدي را
اي وارث ابراهيم با نام خدا بشكن
رنگي كه فراگير است زور و زر و تزوير است
اي آينه‌ي توحيد، تثليث  ريا بشكن
با صاعقه‌ي خشمت با گردش يك چشمت
قيلوله ديوان را اي بانگ رها بشكن
رخصت بده طوفان را آزادي انسان را
اين موج خروشان را زنجير ز پا بشكن
بزن آن ضربه كه آشفته كند خواب جهان را
ديگ ديوانه‌ي خون جوش زد اينك هيجان را
رقص تيغ است هماواز جنون كن شريان را
بزن آن ضربه كه آشفته كند خواب جهان را
بزن آن زخمه كه ديگر كند آهنگ زمان را
تپش نبض زمين آمده در ذوق به پايت
عطش حادثه كف مي‌زند از شوق برايت
باز كن بعض فرو خورده‌ي مردان خطر را
كه شبيخون زده آيينه‌ي آيين بشر را
ناله سر كن كه بريدند گلو مرغ سحر را
كعب الاحبار زده جار احاديث و خبر را
شارحان را بهل اين فرقه‌ي شيطان‌زدگان را
چه به عدل علوي سفره‌ي سفيان‌زدگان را
چه كند خالي ميدان هله هيهاي تو بايد
يله بر عزم يلان زخم تمنّاي تو بايد
نفس صاعقه بند آمده غوغاي تو بايد
فصل سرخ گل ني شد تپش ناي تو بايد
تو بخوان گر تو نخواني دگر از عشق كه خواند
تو بمان گر تو نماني دگر از عشق چه ماند

 

اگر زینب نبود

سر نى در نينوا مى‏ماند اگر زينب نبود
كربلا در كربلا مى‏ماند اگر زينب نبود

چهره سرخ حقيقت‏بعد از آن طوفان رنگ
پشت ابرى از ريا مى‏ماند اگر زينب نبود

چشمه فرياد مظلوميت لب تشنگان
در كوير تفته جا مى‏ماند اگر زينب نبود

زخمه زخمى‏ترين فرياد،در چنگ سكوت
از طراز نغمه وا مى‏ماند اگر زينب نبود

در طلوع داغ اصغر،استخوان اشگ سرخ
در گلوى چشمها مى‏ماند اگر زينب نبود

ذو الجناح داد خواهى،بى‏سوار و بى‏لگام
در بيابانها رها مى‏ماند اگر زينب نبود

در عبور از بستر تاريخ،سيل انقلاب
پشت كوه فتنه‏ها مى‏ماند اگر زينب نبود

 

وداع

باز وقت بی قراری آمده  ..... لحظه های جانسپاری آمده 
هر که بر دلدار خود دلداده شد  ..... بهر جان دادن بر او آماده شد 
در خورد با دلبرش پیوند ها  ..... حک شده بر چهره ها لبخند ها 
عاقبت وقت وصال آمد دگر  ..... مه رخی زیبا جمال آمد دگر 
خیمه ای برپا شده از اشتیاق  ..... خیمه ای دیگر هراسان از فراق 
اهل این خیمه به رفتن بی شکیب  ..... وآن دگر دل بی قرار یک غریب 
این دو خیمه در کنار یک دگر  ..... هردو در سوز و نوا شب تا سحر 
این یکی مست مناجات و نماز  ..... آن یکی شعله ور ازسوز و گداز 
خیمه ای پر گشته از مردان مرد  ..... جان به کف آماده رزم و نبرد 
درکنارش خیمه ای از کودکان  ..... در غم فردا پر از اشک روان 
خیمه ی پر از رسم وفا  ..... سینه ها لبریز از مهر و صفا 
مرغ جان ها در پی تیر اجل  ..... بر لبی آوای احلی من عسل 
نوجوانی برلبش ذکر دعا  ..... تا مبادا گردد از دلبر جدا 
هرکه گوید ای غریب عالمین  ..... بعد تو هرگز نمی مانم حسین 
دیگری گوید اگر سوزد تنم  ..... آن که می ماند به عشق تو منم 
گر هزاران جان به تو دلبر دهم  ..... باز جان گیرم به راهت سر دهم 
با شقایق جمله ای را یاس گفت  ..... زینب این را در پی عباس گفت 
گفت ای آرام جان زینبین  ..... یا ابوفاضل ، شده تنهاحسین 
ای برادر موسم یاری شده  ..... جان من وقت علمداری شده 
یاد داری زاده ی ام البنین  ..... آخرین حرف امیر المومنین 
چون به بستر بود با فرق دو تا  ..... گفت ای سقای دشت کربلا 
بشنو از باب غریبت این سخن  ..... حیدری کن کربلا ، عباس من 
دشت را از خون خود سرشار کن  ..... هر چه داری نذر روی یار کن 
این چنین کرد و فدای یار شد  ..... غرق خون در پیش پای یار شد 
آب از مشکش برون تا ریخته  ..... خون به چشم او به اشک آمیخته 
کای برادر من خجل هستم بیا  ..... رفتم و تنها شدی در کربلا 
وداع .....

 

دیوان احسان

گر عشق تو در قلب بشر خانه بگيرد  ..... گنجي است، ك جا در دل ويرانه بگيرد 
در منزل اجلال تو، در حال خبردار  ..... جبريل امين، پردة آن خانه بگيرد 
بر گرد حريم تو، كه دست طلب ماست  ..... چون دامن شمعي است، كه پروانه بگيرد 
از لشگر شيطان، دگر اين دل نهراسد  ..... گر قلب مرا عشق تو جانانه بگيرد 
مستانه بكوبد به سر هر دوجهان پاي  ..... از دست تو هر شخص كه پيمانه بگيرد 
جز رشتة انس تودگر سلسله‌اي نيست  ..... تا اين كه قرار اين دل ديوانه بگيرد 
عشق تو، ز هر كس كه خريدار غم توست  ..... اوّل، دل او بابت بيعانه بگيرد 
ديگر به عطاي دگران، نيست نيازش  ..... هر كس كه ز تو مزد كريمانه بگيرد 
پاس ادب توست، كه عبّاس نگهداشت  ..... تا دور تر از قبر تو کاشانه بگیرد 
ويرانه بهانه است، كه مي‌خواست رقيّه  ..... از چهرة تو، بوسه يتيمانه بگيرد 

 

شب عاشورا

امشب شهادتنامة عشاق امضا مي‌شود  ..... فردا ز خون عاشقان، اين دشت‌دريا ميشود 
امشب كنار يكدگر، بنشسته آل مصطفي  ..... فردا‌پريشان‌جمعشان،چون قلب‌زهرا ميشود 
امشب بود بر پا اگر، اين خيمة ثار الهّي  ..... فردا‌به دست دشمنان، بركنده از جا مي‌شود 
امشب صداي خواندن قرآن بگوش آيد ولي  ..... فردا صداي الامان، زين دشت برپا ميشود 
امشب كنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است  ..... فردا خدايا بسترش، آغوش صحرا ميشود 
امشب كه جمع‌كودكان،در خواب‌ناز آسوده‌اند  ..... فردا به زير خارها، گمگشته پيدا ميشود 
امشب رقيه حلقة زرين اگر دارد بگوش  ..... فردا‌ دريغ اين‌گوشوار ازگوش او وا ميشود 
امشب، به خيل تشنگان، عباس باشد پاسبان  ..... فردا كنار علقمه، بي دست، سقا ميشود 
امشب كه قاسم زينب گلزار آل مصطفاست  ..... فردا ز مركب‌سرنگون، ‌اين سرو رعنا ميشود 
امشب بود جاي علي، آغوش گرم مادرش  ..... فردا چو گلها پيكرش، پامال اعدا ميشود 
امشب گرفته در ميان، اصحاب ثار الله را  ..... فردا عزيز فاطمه، بي يار و تنها ميشود 
امشب به دست شاه دين، باشد سلیماني نگين  ..... فردا به دست ساربان، اين حلقه يغما مي‌شود 
امشب سر سر خدا، بر دامن زينب بود  ..... فردا انيس خولي و دير نصاري ميشود 

 

کربلا

كربلا، در سينه‌اش پنهان، هزاران راز دارد  ..... هر زمان،يك راز از اسرار خود ابراز دارد 
كربلا، درياي فياضي است بي حد و كرانه  ..... موج عالمگير او دستي بهرسو باز دارد 
همره هر موج خونش،گوهري ممتاز دارد  ..... در دل‌هر قطره آبش، دلنشين رازي نهفته 
قبر‌شش‌گوش‌حسين‌آنجاست،‌كز شش‌سوي عالم  ..... خلق بر درگاه او،روي نياز و راز دارد 
جسم ثارالله و اكبر، غرق خون، الله اكبر  ..... اصغرش بر سينة او، مهد خواب ناز دارد 
كوچه‌ها دارد به دلها، شاهراه كربلايش  ..... كي تواند قدرتي، ما را از اين ره باز دارد 
ديگر از پايان كار خود، چه ترسي داري اي دل  ..... او كه لطفي بر محبان خود از آغاز دارد 
زنده گرداند دلي را، كز گناهان مرده باشد  ..... اين غم جان آفرينش، راستي اعجاز دارد 
مكتب خلقت، ندارد چون حسين آموزگاري  ..... اين چراغ آسماني،‌ نور انسان سازد دارد 
مات، هفتاد و دوملت ، از دو و هفتاد اويند  ..... در كجا‌فرماندهي‌ششماهه‌يك سرباز دارد 

 

 

مدح امام حسین ع

سری دارم که شیدای حسین است

دلی کان دل فقط جای حسین است

سر و جان و دل و دینم به عالم

به حق  حق به سودای حسین است

منزه شد حسین از مثل و همتا

به جز احمد که همتای حسین است

چو او عاشق به دنیا کس ندیده

فدای حق سرو پای حسین است

بهشت و جنت و رضوان و کوثر

نثار روی زیبای حسین است

همه فرش و همه عرش الهی

بیا بنگر که در پای حسین است

همه وحی و همه اوصاف یزدان

قبا بر قد و بالای حسین است

دو چشم از طلعت او بر نداریم

که هر چه هست بینای حسین است

بر آن دفتر که از حق گشته نازل

همه آرام و همراه حسین است

هر آنچه در جهان حق کرده خلقت

به اصل ذات رسوای حسین است

 

کشتی نجان

لطف حسین مارا تنها نمی گذارد

گر خلق وا گذارد او وا نمی گذارد

او کشتی نجات و کشتی شکسته مائیم

مولا به کام غرقاب مارا نمی گذارد

هل من معین اورا باید جواب دادن

شیعه امام خود را تنها نمی گذارد

زهرا به دوستانش قول بهشت داده است

برروی گفته خویش او پا نمی گذارد

ما و فسرده حالی مولا نمی پسندد

مسکین و دست خالی مولا نمی گذارد

از بس گناهکاریم ما مستحق ناریم

باید که سوخت مارا زهرا نمی گذارد

باز باران

 

باز باران با ترانه
مي خورد بر بام خانه
يادم آيد كربلا را
دشت پر شور و نوا را
گردش يك روز غمگين   گرم و خونين
لرزش طفلان نالان زير تيغ و نيزه ها را
باز باران با صداي گريه هاي كودكانه
از فراز گونه هاي زرد و عطشان   با گهرهاي فراوان
مي چكد از چشم طفلان پريشان
پشت نخلستان نشسته
رود پر پيچ و خمي در حسرت لبهاي ساقي
چشم در چشمان هم آرام و سنگين
مي چكد آهسته از چشمان سقا بر لب اين رود پيچان    باز باران
باز باران  با ترانه آيد از چشمان مردي خسته جان
هيهات بر لب از عطش در تاب و در تب
نرم نرمك مي چكد اين قطره ها روي لب  شش ماهه طفلي      رو به پايان
مرد محزون      دست پر خون
مي فشاند از گلوي نازك شش ماهه بر لب هاي خشك آسمان
با چشم گريان      باز باران
باز هم اينجا عطش آتش شراره
جسمها افتاده بي سر پاره پاره
مي چكد از گوشها باران خون و كودكان بي گوشواره
شعله در دامان و در پا مي خلد خار مغيلان
وندرين تفتيده دشت و سينه ها برپاست طوفان
دستها آماده شلاق و سيلي
چهره ها از بارش شلاقها گرديده نيلي
وندرين صحراي سوزان مي دود طفلي سه ساله      پر زناله
پاي خسته  دلشكسته
روبرو بر نيزه ها خورشيد تابان
مي چكد از نوك سرخ نيزه ها بر خاك سوزان      باز باران
باز باران     قطره قطره
مي چكد از چوب محمل   خاكهاي چادر زينب به آرامي شود گل
مي رود اين كاروان منزل به منزل
مي شود از هر طرف اين كاروان هم  سنگ باران
آري آري    باز سنگ و باز باران
آري آري    تا نگيرد شعله ها در دل زبانه
تا نگيرد دامن طفلان محزون را نشانه
تا نبيند كودكي لب تشنه اينجا اشك ساقي
بر فراز خيمه
برگونه ها
بر مشك ساقي
كاش مي باريد باران

authorنوشته:میثم.ا date تاريخ:پنجشنبه 20 دی1386 comment


linkdooni جديدترين مطالب
entry تبلیغات متنی
CopyRight © 2009 , ahbab-sout.Blogfa.com - Template By: Nasimweb.ir
Atom | RSS 1.0 | RSS 2.0 | Email | Valid CSS3 |
Powered By Blogfa | Template: Nasimweb.ir